کوچولوی غزل فروش
به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
" حسین پناهی " چشمهایم خیره شد بر نور ماه امشب انگار آخرای هفته است خواب من رفته است ازچشمم چرا آه ... چند سال ز عمرم رفته است؟ وای! ای پاییز کمی مهلت بده برگ نریز و هی نبار باران سرد صبر کن من گناهکارم هنوز کوچه شعرم پرشدست از جام درد آینه ! از من رخی زیبا بکش صورت پژمرده در این قاب کیست این غبار از روی توست یا روی من این همه اندوه و غصه بهر چیست ناگهان اشکی چکید بر پنجره برگ زردی روی پای من نشست بانگ الله اکبر از مسجد بخاست رفته رفته شب رختش را ببست من نشستم پای صحبت با خدای وای چه شرمگین هستم از دیدار او سربه پایین انداختم اشکم بریخت من نبودم با وفا و یار او چشم هایم خیره شد بر آفتاب آسمان اما ز پیشم دور بود این سکوت ناگزیر روزها هم صدای سیم های سنتور بود "دلنوشته ی کوچولوی غزل فروش" میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم در گوشهای بمیرم و سر...به...هوا شوم آئینه را چنان به سرم خُرد میکنم تا مثل یک گریخته در انزوا شوم یک لحظه از تمام غمم کم نمیشود هی میزنید این در و آن در که پا شوم؟! بود و نبود من به کسی بَر نمیخورد، میخواهم از ادامهی بودن رها شوم چیزی نمانده از من و.... این لحظههای سخت... مجبور میکند غزلی بی صدا شوم قلبم نمیزند، به گمانم که مُردهام باید حضورِ یکسره رو به خدا شوم شرمندهام، ادامهی این شعر منتفیست میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم. اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری اما من مثل هر روزم با آن نشانه های ساده با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم "گاهی کمی گیجم" "گاهی کمی گنگم" حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم این روزها گاهی از روز ماه سال از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها خدا را هم یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود من کاملاْ تعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم با کفش هایم گفت و گو کردم بعد از آن هم رفتم تمام نامه هایم را زیر و رو کردم دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم چیزی ندیدم!! دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم دیشب پس از سال ها فهمیدم که رنگ چشمانم کمی روشن است و بر خلاف سال های پیش رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم... گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم گاهی صد بار در یک روز می میرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی دارد گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از این حس که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی ست... "قیصر امین پور" باز می خواهم تو را پیدا کنم با تو شاید خویش را معنا کنم من کیم؟ گر خودشناسی داشتم کی ز خود بودن هراسی داشتم؟ های... ای آیینه معنا کن مرا گم شدم در خویش ـ پیدا کن مرا فرصتی ـ تا رود را پیدا کنم قطره قطره خویش را دریا کنم اهرمن دارد مجابم می کند لای لایش گاه خوابم می کند آه ... اگر این قطره ـ در شن گم شود ظاهرم در چاه باطن گم شود شیشه این دیو ـ در دست من است همت اما ـ وای ... با اهریمن است های ای آیینه تصویرم مکن آنچه می خواهد "من" پیرم مکن های ... ای آیینه حاشا کن مرا گم کن و ـ آزاد پیدا کن مرا با من دریایی من ـ موج باش در حضیض من ـ هوای اوج باش می توانی ـ می توانی ـ "آن" من باز گردانی " من " انسان من "محمد علی بهمنی"
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!
![]()
دیگر تمام روزها رؤیا نمی بافید
بغض هزاران ساله ام یک باره وا می شد
تا رویش رنگین کمان بی وقفه می بارید
من یأس را با خنده ات از یاد می بردم
در خانه ی دلگیر دل عطر تو می پیچید
فصل شکفتن دم به دم می آمد و دستم
همواره یاس وحشی امید را می چید
تنهایی و تاریکی از من دور می شد
نزدیک چشمت می شدم، هم سایه با خورشید
با عشق، قلب این صدا هم_نبض طوفان بود
وقت سرودن دیگر از چیزی نمی ترسید
آواز را بی پرده سر می دادم و شعرم
لای سکوت سرد این دفتر نمی رقصید
می خواندمت، با هر نفس می خواندمت تا صبح
یک شب اگر چشمان من خواب تو را می دید
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه دردل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبی داد آمد و بیداد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگراین است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون من فرهادمجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم
| Design By : Night Skin |

